سلام به همه ی شما دوستان گل ![]()
اول از همه از ژامک گلم به خاطر اپ قشنگش تشکر می کنم ![]()
و بعدش تولد فرانسس گلم رو به همه تبریک می گم
ایشالاکه
۱۰۰۰۰۰۰۰ سال زنده باشه ![]()
![]()
اما بچه ها من یه وبلاگ جدید رو ساختم که موضوعش فقط و فقط در رابطه
با فرانسس فابرگاس بازیکن ارسنال هستش![]()
آدرس وبلاگ من: www.cescfabregas.blogfa.com
خوشحال میشم که بهم سر بزنید![]()
قربون همتون ![]()
بای![]()
نوشته شده توسط ژامک و الناز در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 2:0 موضوع | لینک ثابت
روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:
گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم
ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه !!










يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.پري چوب جادووييش رو تكون داد و اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك Qm2در دستش ظاهر شد. حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت: خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم. خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!! پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!
نوشته شده توسط ژامک و الناز در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت
![]()
سلام الناز جون تولدت مبارک عزیز
توی همه مراحل زندگیت موفق باشی


از طرف صبا


























نوشته شده توسط ژامک و الناز در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت
تولد تولد تولت مبارک![]()
سلام من دوباره برگشتم با یه آپ جدید که خیلی خیلی
مهمه آخه امروز ۳ اردیبهشت تولد الناز جونم دختر خاله
ی عزیزمه![]()
![]()
الناز جونم عشقم تولدت مبارک امید وارم که که به همه
ی آرزو های قشنگت برسی توی درسات موفق باشی
همیشه شاد باشی
![]()
![]()

نوشته شده توسط ژامک و الناز در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 ساعت 16:9 موضوع | لینک ثابت
تکه کلام فوتبالی ها
تازگی ها یعنی تازگی ها که نه خیلی وقته که همه یه چیزایی تو دهنه مبارکشون افتاده که بهش میگیم تکه کلام . من تونستم بلاخره با کلی تلاش ( استفاده از فیلما و گزارشا و چند تا روزنامه که باحاشون مصاحبه کرده بودن) این تکه کلامارو پیدا کنم . برای مثال تکه کلام عادل فردوسی پور که خیلی معروفه (چه میکنه ) یه مدت بود تو دهن همه افتاده بود وهمه می خواستند اونو به هر نحوی استفاده کنند . به دلیل زیاد بودن آنها من بعضی هاشونو دفعه بعد مینویسم .
خدایی بعضی هاشون خیلی بیمزس ولی شما به خاطر من تا آخرش بخونید
( میخوایدم نخوانید !!!!!!!!!! خواننده که کم نیومده)
علی پروین : ما قبلا هم گفته بودیم
علی دایی: به قولی , ببخشید
امیر قلعه نوعی : به امید خدا , من بچه هامو ستایش میکنم , دستای پشته پرده
مصطفی دنیزلی : چوخ ممنون ( یعنی مرسی)
بهمن فروتن : مثل همیشه
فرهاد کاظمی : د...ا...د...ا...ش (داداش)
اکبر میثاقیان : تیم جوونه
غلامحسین پیروانی : پول نداریم , جووونیم , زمین خوب بود , هوا خوب بود ,...
نصرت ایراندوست : به قوله معروف
دادکان : من !!!!!!!!!!!!!!!!!!
فیروز کریمی : من حیث المجموع یا تصدقت بشم
ناصر حجازی : آفرین
علیرضا نیکبخت : قربوت , فدات شم
داود فنایی : توکلت علی ا..
سیاوش اکبرپور : نوکر کاکو
براهیم میرزاپور : مشکلی نیست
پژمان جمشیدی : عرض کنم که ...
علی انصاریان : جون ......
رضا عنایتی : بابا تو دیگه کی هستی ؟!
مهرداد اولادی : اسیرتم
ناصر ابراهیمی : ما قهرمانیم
علی فتح ا.. زاده : چرا که نه ؟
علی علیزاده : ناقلا
فرزاد مجیدی : باید بگم که ...
شیث رضایی : دیوونه ( نتیجه اخلاقی از این پست این بود که : استقلالی ها فقط بلدن قربون صدقه برن , پرسپولیسی ها...............)
مهرزاد معدنچی : جیگر
جواد نکو نام : در خدمتم
سهراب انتظاری : به قوله معروف
حسین کعبی: خدا شاهده
برانکو : ایشاا..
رضا چلنگر: ا..د...ا..
حمید شیرزاگان : خودم میدونم
سپهر حیدری : چاکرتیم , نوکرتیم
جواد خیابانی : جناح کنار
مزدک میرزایی : بد تر از این نمیشه
وحید هاشمیان: من تصور میکنم.

نوشته شده توسط ژامک و الناز در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 12:33 موضوع | لینک ثابت
چشمانش پر از اشک بود به من نگاه کرد و گفت : فقط امروز برای مدت زیادی از برم میروی بگو که دوست دارم به چشمانش خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم و بر لبانش بوسه ای زدم اما نگفتم که دوسش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود را به آغوش من انداخت و سرش را بر روی سینه ام فشرد و گفت امروز بگو دوسم داری دستهای سفید و بلندش را گرفتم اما باز نگفتم که دوسش دارم . ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چند شاخه گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم به من گفت : بگو که دوسم داری میترسم که دیگر هیچ وقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم . وقتی که آن روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده وحیران پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوسش دارم فریاد زدم : به خدا دوست دارم اما....










روزی روزگاری د خترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد. خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده ... اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد... وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم ... من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت... دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند ...! اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است... روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد ... اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید ... او روز به روز افسرده تر میشد . به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود .... که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند ... یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز... اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند ... شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد ... سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد ... پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده ... همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند... که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود ... در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود ...! پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .........









نوشته شده توسط ژامک و الناز در دوشنبه پنجم فروردین 1387 ساعت 15:47 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
اگر در زندگیت به ناگاه یکی از سیم های سازت پاره شد آهنگ را آنچنان ادامه بده که هیچ کس نداند به تو چه گذشت......
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY